مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
345
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و صياد را تا چهل روز ، حال بدين منوال بود . همهروزه بيرون رفته ، با دست تهى بازميگشت و خباز ، نان و درم به او داده ، مىگفت : برو تا وقتى كه خداى تعالى ترا گشايشى دهد . صياد او را دعا كرده ، شكرگويان از نزد او ميرفت . چون روز چهل و يكم شد ، صياد با زن خود گفت : قصد من اينست كه اين دام پاره كنم و از اين رنج ، راحت يابم . زن پرسيد : از بهر چه اين كار ميكنى ؟ صياد جواب داد : زيرا كه روزى من از دريا بريده گشته . تا چند بدين حالت باشم ؟ به خدا سوگند از خجلت خباز به مردن راضى گشتهام . پس از اين هرگز بسوى دريا نخواهم رفت كه مرا راهى جز بدكان خباز نيست و هروقت كه من از آنجا عبور كنم ، او مرا آواز داده ، نان و درم همىدهد . تا كى ازو وام گيرم ؟ زن صياد گفت : منت خداى را كه دل صياد به تو مهربان كرده . چرا تو كار ناخوش ميدارى ؟ صياد گفت : او را وامى بسيار در ذمت منست و ناچار حق خود طلب خواهد كرد . زن صياد گفت : مگر خباز با تو سخنى گفته و ترا آزرده است ؟ صياد جواب داد : لا و اللّه . او پيوسته با من ميگويد كه همهروزه تو نان از من بستان تا ترا گشايشى روى دهد . زن صياد گفت : حالا كه چنين است ، غم مخور و از پى كار خويشتن شو كه خداى تعالى كريم است . صياد جواب داد : راست ميگوئى . پس از آن دام گرفته ، بسوى دريا شد و مىگفت : بارخدايا ، روزى من برسان اگرچه يك ماهى باشد كه او را بخباز هديت برم . پس از آن دام در دريا انداخت . چون خواست او را بيرون كشد ، گران يافت . و پيوسته در بيرون آوردن او ميكوشيد تا اينكه با رنج سخت و تعب بسيار بيرونش آورد . لاشهء خرى گنديده در دام يافت . سخت ملول شد و لاشه دور انداخته ، گفت : سبحان اللّه . من هرچه به اين زن مىگويم كه مرا در دريا روزى نمانده ، بگذار كه من اين صنعت ترك كنم ، او با من مىگويد خداى تعالى كريم است ، به زودى ترا گشايش دهد . اما گشايش ، اين لاشهء خر بود كه پديد آمد . پس از آن غمين و محزون از آن مكان دور تر رفت كه از رايحهء ناخوش